|
نی نی قندی ما
|
||
شمال امسالمون رو هم رفتیم ! رفتیم کلار آباد ، و عجب هوای خوبی بود . خصوصا شبها . سرد بود . وسط تابستون ، یه همچین هوایی واقعا لذت بخشه...
از اونجایی که من از بچگی از حشرات شمال بشدت وحشت داشتم ، و این فوبیا!! همچنان با من هست ، تخت مانی رو با خودمون بردیم که بچه رو روی زمین نذارم .و در نتیجه با اعصابی کاملا راحت میذاشتمش توی تختش و توری رو هم میکشیدم . رورووکش رو هم برده بودم که هی روی زمینها نباشه ... خلاصه که کلیه امکانات رفاهی رو برای دو روز مسافرت همراه داشتم ...
صبح روز جمعه مانی طلا رو بردیم دریا . کلی ذوق کرده بود و جیغ میکشید . بعد از اینکه حسابی آب بازی کرد ، اومدیم کنار ساحل و با حوله و ملافه پوشوندمش و مانی هم انگار که ساعتها شنا کرده ،خمار شد و خوابش گرفت .
در طول راه هم مانی ما رو شرمنده کرد . پسرک گل من همه اش یا خواب بود و یا با صدای قشنگش برامون میخوند و ما هم کیف میکردیم . چه موسیقی از این لذت بخش تر ؟
پسر ملوس من خیلی خوش سفره . اصلا توی سفر اذیت نمیکنه که هیچ ، باعث میشه بیشتر هم خوش بگذره . ولی متاسفانه وقتی به خونه برمیگردیم مریض میشه . این سومین سفر مانی بود . فروردین اصفهان ، خرداد دبی و مرداد هم کلار آباد . دو سفر قبلی وقتی برگشتیم ، سرما خورد . یک هفته بیشتر طول کشید تا خوب شد . و اینبار متاسفانه ا.س.ه.ا.ل شد . دکتر بهش ا ار اس داد به اضافه کوتریموکسازول و گفت تا ۵ روز دیگه خوب میشه . که خدا رو شکر از روز سوم خیلی بهتر شد. روز اول خیلی ترسیده بودم . از شانس مامانم اینا مسافرت بودن و مامان اینای رضا هم نبودند ، و من و رضا تنها بودیم . ولی خب خدا رو شکر مشکل حادی نبود . و الان دیگه تقریبا خوب شده .
توی این سفر جمعا ۶ نفر آدم بزرگ بودیم ، به اضافه مانی قندی من و آراد کوچولو که تا ۱.۵ ماه دیگه پا به این دنیا میذاره .
سفر خوبی بود . من به دلایلی نمیخواستم این سفر رو برم ، ولی خوشحالم که رفتم . شنیدین میگن در سفر بهتر میشه دوستان رو شناخت ؟ واقعا همینطوره . اتفاقی افتاد که باعث شد یکی از دوستان رو بهتر بشناسم . البته شناخته بودم ها ، ولی ندیده میگرفتم . و اینبار دیگه خودم رو گول نزدم . خوشحالم که این سفر رو رفتم . این شناخت باعث شد که بیشتر حواسم رو در رابطه با اون دوست جمع کنم ...
جند تا از کارهای مانی رو خلاصه بگم :
- دست دسی کردنش حسابی حرفه ای شده ! یک صدایی میده که بیا و ببین !! نا نای هم که جای خود داره .
ـ از مبل میگیره ، می ایسته ، بعد با کلی تلاش خودش رو میکشونه روی مبل ، میره به سمت دسته مبل و از اونجا میخواد خودش رو بندازه پایین !! من و رضایی هم حاضر و آماده کشیک میدیم که بگیریمش . اینکارش خیلی خطرناکه .نمیدونم چطوری از سرش بندازم ؟
- یه مدلهایی داره برای خوابیدنش . این دو مدلشه :


ـ یه نی نی داره ، بشدت عاشقشه . چنان بغلش میکنه و سر و صورت نی نی رو میخوره که دلم میخواد جای نی نی باشم . به هیچکدوم از اسباب بازیهاش اینقدر علاقه نشون نمیده . از دور تا میبیندش ، جیغ میکشه و خنده کنان میره سراغش و میخوردش!
- یه کارتونی هست توی بی بی تی وی ، یه کرم کوچولوی بامزه اس به نام Tully خیلی این کارتون رو دوست داره . از اول تا آخرش هی می خنده و ذوق میکنه و دست دسی میکنه .
- صدامون میزنه ، اینجوری :! Hey . حالا چرا Hey ؟ نمیدونم به خدا !!
- یه کاری میکنه تو مایه های فوت صدا دار ! سوت نیستها ؟ خیلی با نمکه هر چی که هست ! اونقدر که دلم میخواد درسته قورتش بدم !!

- ازش میپرسیم مانی جوجو کو ؟ با انگشتش به سمت جوجو اشاره میکنه . البته قابل ذکره که اگه جوجویی در کار نباشه ، با انگشتش خاله یا عمو یا نی نی رو نشون میده ! به جای جوجو !
- از کفش بدجوری بدش میاد . هرطور شده درش میاره .

از آب بازیش فقط فیلم گرفتم ، اینم مانی در ساحل دریا :


بچه ها توی این سن تند تند کارهای جدید انجام میدن و مانی هم مستثنی نیست . انقدر زیاد و متنوعه که خیلی هاش رو فراموش میکنم بنویسم .فعلا همینها توی ذهنم بود .اینها رو هم بگم :
۱ : مانی در سن ۱۰ ماهگی همچنان بی دندونه ! نمیدونم آیا میخواد رکورد مامانش که در ۱۳ ماهگی دندون در آورده رو بشکنه یا نه ؟
۲ : مانی هنوز بد غذا میخوره و من هر روز که بیدار میشم ، آرزو میکنم که از امروز دیگه خوب بخوره ، و البته هنوز اون روز نرسیده .
۳ : این هفته پنجشنبه ۲۴ ام میریم کنسرت گروه شمس .خیلی از کارهاشون خوشم میاد . توی کاخ سعد آباد برگزار میشه .
۴ : خوشحالم که ماه رمضون نزدیکه . توی این ماه همیشه یه حس خاصی دارم .قابل توصیف نیست ...
مراقب خودتون و نی نی های گل باشین .
یادمه و میدونم یادته ... خیلی روزهای سختی بود... روزهایی که همه دوستاداران ما ، برای دلداری میگفتن اشکال نداره خواست خداست ، اگر بچه تون نموند ، غصه دار نشید... یا میگفتن فوقش زود بدنیا میاد و میزارنش دو ماه توی دستگاه ... وای خدایا ... چی میگفتن ؟ چی میشنیدیم؟ نه ... امکان نداشت ... نی نی ما باید میموند ... عزیز دل ما باید سر موقع پیش ما میومد ... در عین اضطراب و نگرانی که داشتیم ، با وجود صحبتهایی که از موارد مشابه من تعریف میشد و از بین رفتن بچه ، ما امیدوار بودیم ... من امیدوار بودم ... من پسرکم رو سالم میخواستم ... به خدا پناه بردم ... به خدا پناه بردیم و محتاج دعای همه شدیم...
چه باید میکردم ؟ فرناز پر جنب و جوش...فرنازی که جایی بند نمیشد..اوایل شاکی بودم : چرا من ؟ چه کردم من؟ ....گریه ها کردم ... لعنت ها فرستادم... حرکت نکردم ... فعالیت نکردم ...و ....رانجام فکر کردم ...دعا کردم ... و از خدا فرزندم رو سلامت خواستم ... خواستم که بی هیچ مشکلی و سر موقع بیاد ... و سرانجام وقتی من بزرگ شدم ، معجزه اتفاق افتاد...بقدری همه چیز خوب پیش رفت که ۲-۳ هفته آخر ، آزاد بودم ... حرکت میکردم ... و زندگی میکردم ... پسر نازنینم ۷۶ روز بعد از ۹ مرداد بدنیا اومد ... و اونروز زیبا ترین ، بزرگترین و به یادماندنی ترین روز زندگی من بود ... در این ۷۶ روز قویتر شدم... عاقلتر شدم ... عاشق تر شدم ...به خدا نزدیکتر شدم ... به پسرم نزدیکتر شدم و دانستم که حقیقتا همه چیز در دستان خداست...
امروز به صورت ماه فرزندم نگاه میکنم و خدا رو شکر میکنم... صدای خنده هایش را میشنوم و خدا را سپاس میگویم ... میبویمش و بغضی از سر ذوق گلویم را میگیرد ...
خدایا همیشه سپاسگزارت هسنم که مرا لایق مادر شدن دانستی ... خدایا یاریم کن برایش بهترین باشم ... یاریم کن برایت بهترین باشم و یاریم کن تا یکی از بهترینها را پرورش دهم ...
رضای مهربانم ، بابت همه همراهیهایت ، نگرانیهایت و مراقبتهایت ازت ممنونم ...
مانی یکتای من ، از اینکه قهرمانانه مقاومت کردی و از اینکه آمدی تا من لذت مادر شدن را بچشم ، ازت متشکرم ...
-یکسال پیش ، فکر میکردم این تاریخ بدترین روز زندگی من خواهد بود ...اینا رو نوشتم ، چون اینروز ، شروع یک تحول بزرگ در زندگی من بود ... چون از من ، یه فرناز دیگه ساخت...این روز از سال گذشته در تقویم زندگی من ، رنگی دیگر دارد...رنگی زیبا...این روز را همیشه به یاد میآورم و خدا را شکر میگویم...
سلام به همه دوستان نازنین و فرشته های کوچولو
اول از همه نازنینانی که لطف کردن و با خوندن پست قبلی ، به فکر تهیه نان ۲ برای مانی قندی من بودن ، کلی تشکر میکنم . خیلی مهربونین . دوستتون دارم . باید به اطلاعتون برسونم که چهارشنبه اون هفته (۱۰ روز پیش) تهران بودم ، و دربدر نان ۲! و در اوج نا امیدی ، چشمم به داروخانه ای خورد طبقه بالای درمانگاه گیشا . اولین بار بود میدیدمش ، با اینکه خونه مامانم گیشاست ، ولی نمیدونم داروخانه کی اون بالا روئیده بود ! از پله ها بالا رفتم ، با یه داروخانه خالی از آدم مواجه شدم که به شدت به هم ریخته و شلوغ پلوغ بود . هیچی سرجاش نبود ، یه سری پوشک و خورده ریزه هم جلوی درش رو توی راه پله ها ریخته بود... (احتمالا داروخانه تازه افتتاح شده بود) و در اون شلوغی من دنبال قفسه های شیرخشک گشتم ... گشتم... بیومیل... پری نان... سرلاک ... نان ۱... ای وای ... نان ۲ نیست...
من:آقا نان ۲ ندارین ؟
آقا : (یه پیرمرد مهربون )چرا دخترم . داریم . چند تا بدم ؟
من : ذوق مرگ !! در حال سکته !! دچار لکنت زبان !!! تاره چشمم افتاد به قفسه پر از نان۲ که از هولم و از ناامیدی ، ندیده بودم ! : آقا هرچندتا بخوام میدین ؟
آقا :آره دخترم ... چند تا ؟
من : هول !! ۳ تا . نه ۴ تا . آقا ۶ تا دارین بدین ؟ یا بیشتر؟
آقا : دخترم ۱۰ تا هم میدم بهت !!
من : حیروون . ناباور. شوکه ...
با کیسه های پر از نان۲ اومدم بیرون . با اینکه از انبار کردن خوشم نمیاد ، ولی چاره ای نداشتم . فکر اینکه دوباره ۳ روز دیگه دربدر دنبال نان۲ باشم ، دیوونم میکرد. لااقل تا مدتی راحتم. ولی عذاب وجدان اینکه نکنه همه نان۲ ها رو من برده باشم و یه مامان دیگه مثل من دربدر نان۲ بشه داشت منو میکشت ! این شد که عصر دوباره رفتم ، پرسیدم ، و بازهم داشت ! کلی خوشحال شدم و البته نخریدم . گذاشتم برای مامانها و نی نی های دیگه . حالا اگه کسی اینجا رو میخونه و نان۲ میخره ، بره اونجا . حتما داره .نمیدونم از کجا براش اونهمه رسیده بود ؟
این از داستان دنباله دار نان ۲ !
حالا مانی ... پسرکم کلی کار جدید یاد گرفته که هی من وقت نمیکنم بیام بنویسم :
- یکیش اینکه که حسابی می*رقصه ! با کوچکترین آهنگی ! از آهنگ پیام بازرگانی وسط فیلم و یا موزیک اول گوشی نوکیا (اون آهنگ خیلی کوتاه که گوشی رو روشن میکنیم میاد ) گرفته تا بندری و عربی و گریه دار و غمناک و یا تکنو ! اگه دمر باشه ، با*سن کوچولوش رو این ور اونور حرکت میده و سرش رو تکون میده ، و اگه نشسته باشه ، همراه با حرکت سر و با*سن ، دست دستی هم میکنه ! دست دستی کردن رو از ۱۰/۴/۸۷ بطور کاملا حرفه ای انجام میده ...
-بای بای میکنه . هروقت یکی داره از خونه میره بیرون یا اینکه ما جایی هستیم و داریم خداحافظی میکنیم ، میگیم مانی بای بای کن ، زودی دستش رو میاره بالا و از مچ با ناز میچرخونه و این یعنی بای بای !!
- روش حرکتیش ، یه چیزیه بین چهاردست و پا و سینه خیز ، در حقیقت هیچکدوم خالص نیست . چنان سرعتی هم داره که نگو ! دست کمی از سرعت نور نداره . تا بیام بجنبم ، رفته ... تمام اتاقها میره ، پله ها رو هم رد میکنه (تک پله ).
- در نگهداشتن اشیا با پاهاش خیلی مهارت داره . به پشت میخوابه و همه چی رو با دوتا پاهش نگه میداره : توپ ، کتاب ، کنترل ، شیشه شیرش... انقدر بامزه اس اینکارش ....
- همه اش دنبالمه . مثل جوجو . خیلی باید مراقب باشم.
- به اسباب بازیهاش اینها اضافه شده : قوطی چیپس پرینگلز ، قوطی خالی شیر چوپان ، بند حوله حمام رضا !!
- وقتی من رو میبینه و میاد بغلم ، دماغش رو میماله به صورتم ،و دهنش رو باز میکنه انگار که میخواد من رو بخوره ! انقدر خوشم میاد ، نمیدونین با چه ذوقی اینکار رو میکنه ... کاملا با اینکارش علاقه اش رو به من نشون میده ...
- یادتونه چقدر استریل بازی درمیاوردم !!؟ همه پرید !! یعنی چاره ای جز پریدنشون نبود !! خوب شد خودم اولش به خواست خودم تغییر روش دادم و خیلی چیزها رو آزاد کردم ، وگرنه با این کارهای مانی سکته میکردم ! همین جور میره اینور اونور و هر چی میبینه ، مستقیم توی دهنشه . خوبه من دائم جاروبرقی میکشم ، ولی نمیدونم این چیزها رو از کجا گیر میاره ؟ یادش بخیر ، تا یکی دو ماه پیش ، روزی ۲ بار پستونکش رو استریل میکردم ، الان بیاین ببینین !! میندازه زمین ، میکشه به زمین و تا میدوم طرفش ازش بگیرم ، سریع میزاره توی دهنش و فرار میکنه !!! با این وضعیت دیگه استریل کردن معنی داره ؟!ولی با هرکدوم از اینکارها قلبم درد میگیره بخدا !!
فکرش رو بکنین ... هفته پیش میخواستم برم کلاس ، ۴-۳ جلسه نرفته بودم و در نتیجه رضا ۱۲-۱۰ روزی بود که تنهایی مانی رو نگه نداشته بود ... کلی سفارش کردم که رضا جان ، مانی اینطور میکنه ، اونطور میکنه ،اینور میره ، اونجا میره ، مراقب باشی ها ؟... رفتم و برگشتم ، رضا میگه : وایییییییییییییییی فرناز ، گفتی شیطون شده ها ؟ باور نکردم ! حواسم بهش بودها ؟ یه لحظه رفتم به ماهی ها غذا بدم ، داشتم میدیدمش ها؟ ، یهو دیدم نیست ! دویدم ، دیدم لای در دستشویی باز بوده و رفته نشسته کف دستشویی و تپ تپ میکوبه کف زمین !!! تندی آوردمش و سر تا پاش رو شستم و دهنش رو هم حسابی آب زدم و لباسهاش رو عوض کردم و ....
وای.... من رو میگین ؟نمیشنیدم رضا چی میگه... میخواستم پس بیفتم ... پسرک استریل من !!! کف دستشویی!!! وحشتناکه !!!وای.... حالا خوبه دستشویی ما یه پله داره به چه بلندی ! نمیدونم چجوری رفته بود ؟
یا اون روز دوباره به رضا سپرده بودمش ، برگشتم خونه ، میگه : فرناز ... تو ، توی چاه آشپزخونه ، پودر لباسشویی ریخته بودی ؟ میگم چطور ؟ میگه : آخه یههو دیدم مانی نیست ، نگو رفته آشپزخونه و در چاه رو برداشته ، از صدای کوبیدن در چاه به زمین رفتم دنبالش ، دیدم دست و پاهاش و سر و صورتش پودریه ! فکر کنم از دور دهنه چاه برداشته بود ...
ای خدا... سکته کردم ...یخ کردم... اگه خورده باشه چی ؟ آخه حواست کجا بود ؟ مگه نسپرده بودمش ؟ میگه : بخدا من اصلا نمیفهمم کی از جلو چشمم میره ؟ آخه فکر نمیکردم بتونه پله آشپزخونه رو هم رد کنه ...
خدا رو شکر پودر رو نخورده بود ، چون چیزیش نشد ... از اون روز آشپزخونه اپنمون رو کلوز کردیم ! یه چمدون بزرگ رو حسابی پر کردم و گذاشتم جلوی آشپزخونه ، که مانی نتونه بیاد تو . چون توی آشپزخونه وسایل خطرناک زیاده . و با این حساب خودمون روزانه کلی پرش با مانع انجام میدیم .ولی بخدا دیگه میترسم به دست کسی بسپارمش ...برای همین کارهام هم خیلی میمونه . دیگه انجام کارهای شرکت توی خونه خیلی سخت شده ، چون خیلی باید مراقب باشم که کجا میره . میونه ای هم با رورووک نداره ...
- خیلی وقت بود که دیگه نمیتونستم توی تخت پارکش بخوابونمش . آخه خودش رو حسابی میکشید بالا و میترسیدم بیفته پایین . تصمیم گرفتم بذارمش توی اتاق خودش و تخت خودش ، دلم نیومد . همون تخت پارکش رو درست کردیم و مانی رو کف تخت میخوابونیم ، یعنی رفته طبقه پایین تخت . ولی روزها رو توی اتاق و تخت خودش میخوابونمش ، تا ایشاا... یکسالگیش شبها هم بذارمش اونجا...
دفعه قبل که بردمش دکتر ، بازهم وزنش رشد زیادی نداشت . دکترش یکسری آزمایش کامل داد که خیالمون راحت راحت بشه . بردیمش تهران کلینیک ، من و مامانم . اونجا من و مامانم رو فرستادن بیرون ، و مانی رو با خودشون بردن توی اتاق برای خونگیری...صدای گریه عسلم رو میشنیدم میخواستم بمیرم ... بغضم گرفته بود ...چه کار خوبی کردن نذاشتن بریم تو ...و وقتی خونگیری تموم شد ، صدام کردن برم همونجا بشینم و بهش شیر بدم . پسرکم خیلی گله . خیلی زود آروم شد و به صورت همه لبخند میزد... کلی همه قربون صدقه اش رفتن...![]()
جواب آزمایش رو هم دیروز بردیم نشون دادیم ، خدا رو شکر همه چی نرمال بود . این نی نی قندی ما فقط از شیر خشک فراریه وبرای همین هم خوب وزن نمیگیره . ولی باز هم خدا رو شکر میکنم که مشکلی نیست ... مامان رضا میگه رضا هم کوچیک بوده ، همین جور میخورده و یک گرم یک گرم وزن میگرفته . و ریزه میزه بوده . عکسهاش رو هم نگاه میکنم ، توی همین سن مانی ، درست هم قد و قواره مانی بوده . ولی بجاش الان چی شده !!!! درنتیجه الان دیگه نگران کم خوری پسرکم نیستم .به باباش رفته . البته همچنان بی وقفه تلاشم رو میکنم ها ؟
- چند روز پیش به مانی سوپ دادم و طبق معمول سرتا پاش سوپی شد. دادمش رضا که دست و صورتش رو بشوره و رفتم لباسهاش رو بیارم که عوض کنم ، وقتی بر گشتم با این صحنه مواجه شدم :


بله ... رضا جان یهویی هوس کردن مانی رو لخت کنن و بذارن توی سینک ظرفشویی برای آب بازی!!! دیدین حالا استریل بازی تعطیل شده؟!
دیگه همینها . مراقب نی نی های گل باشین ...
آقا: نه خانوم
من : سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا:نه خانوم ، نداریم
من : سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا : نان ۲ ؟ نان ۲... نان ۲... نه ... نه ... نداریم ... ببخشید خانوم...
من : سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا : نه . نان ۲ نداریم ، بیومیل ۲ نداریم ، هومانا ۲ هم نداریم !!
من : من فقط نان ۲ میخوام ....
آقا ، عصبانی ! : نداریم !
من : سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا : خارجیش رو داریم ، ۱۰ تومن !
من : طعمش مثل همین نان ۲ ایرانیه ؟ آخه پسر من فقط همون رو میخوره...
آقا : نمیدونم خانوم . من که نخوردم !!
من : سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا : نه خانوم ، ولی بیومیل۲ داریم ، بدم ؟
من : نه آقا مرسی، پسر من فقط نان ۲ میخوره ...
من : سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا : .........سکوت.............
من : عذر میخوام آقا ، نان ۲ دارین ؟
آقا ، یه نگاه به من میندازه ،میگه بذارین بپرسم .....میپرسه ، میگن نه ...دوباره یه نگاهی به من میندازه ، نگاه خسته من رو میبینه ، میگه صبر کن خانوم ....و میره پشت ...
آقا برمیگرده با یه کیسه مشکی رنگ حاوی یه قوطی شیر خشک نان ۲. و میگه همین یه دونه رو داشتیم و تموم شد ...
و من کلی ازش ممنون میشم ...
۳ روز بعد :
میرم همون داروخانه که ۳ روز پیش ازش نان ۲ خریدم :
سلام آقا . ببخشید نان ۲ دارین ؟
آقا : نه خانوم ، تموم شده ...
.
.
بعد از کلی این در و اون در زدن ، موفق میشم یه قوطی نان ۲ پیدا کنم توی یه کیسه مشکی تحویل بگیرم و برگردم خونه ...
.
.
و دوباره روزهای بعد ... همون داستان ...
میگن تحریمیم ، مواد اولیه وارد نمیشه ، کارخانجات تولید و عرضه ندارن ...میگن فقط شیر خشک نیست که... خیلی کارخانه های دیگه همین وضع رو دارن ... دارن ورشکست میشن... دارن بیکار میشن ...
و من یاد روزهای جنگ میفتم که قحطی همه چی بود و مامان طفلکیم چجوری دربدر دنبال یه قوطی شیرخشک و یه بسته پوشک برای خواهر کوچکم بود...
و خدا رو شکر میکنم که مانی داره بزرگ میشه و تا چند ماه دیگه میتونم قید نان ۲ رو بزنم ...
ولی.......... ولی ....... مگه فقط بچه منه ؟ اصلا مگه فقط تنها مشکل ، شیر خشکه ؟...... چی توی این مملکت درسته ؟...
نمیدونم ...
رضا میگه : باید بریم ... تا مانی کوچیکه باید بریم ... ولی میدونه که من دوست ندارم برم ...
نمیدونم ... نمیدونم ....
يک زن از اين دنيا،عشق نيازش
خدا اونو ساخته، از جنس سازش
عشق همسر، عشق مادر، مرامشه نوازش
يک زن راز آسمونه
يک زن نور کهکشونه
يک زن لطف آشيونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
نازکدل يک زن، سنگ صبوره
درمون هر دردش، اشکای شوره
اگه يک کوه غم و درده
ولي پر از غروره
با کمک انديشه هام
نامه نوشتم به خدا
پرسيده بودم که چرا
نازک دل آفريد مرا
خدا با ناله نسيم، يه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود،...
کارش نيمه تموم می موند
يک زن راز آسمونه
يک زن نور کهکشونه
يک زن لطف آشيونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه...
روز زن مبارک![]()
سلام به همه دوستان گل
آخییییییییییییییییییییی. حیف شد.... چه زود گذشت... چه زود تموم شد... تعطیلات رو میگم.خیلی با حال بود... ۵ روز ...خداوند انشاالله باعث و بانیش را قرین رحمت بفرماید...![]()
امیدوارم به شما و نی نی ها هم خوش گذشته باشه . به ما که بسی خوش گذشت . در بلاد خارجه . فارغ از هر نوع عزاداری و "باز این چه شورش است"...در بین اجنبی ها و البته خیل عظیم هم میهنان گرامی ! روزهای خوشی رو سپری کردیم .دوشنبه ۱۱:۳۰ صبح رفتیم و جمعه ۲۳:۴۵ هم برگشتیم . با یه نی نی گل و دوست داشتنی به نام مانی که الحق و الانصاف ، اصلا اذیت نکرد. تازه کلی هم شادمون میکرد. از اونجا که بچه ام آدم زیاد نمیبینه و اصولا خیلی کم از چهاردیواری خونه بیرون میاد ، ساعتهای اول توی فرودگاه ایران فقط با چشمانی پر از علامت تعجب و علامت سئوال ، اینور اونور رو نگاه میکرد و صداش هم درنمیومد! توی هواپیما هم از لحظه ای که چرخها از زمین کنده شد خوابید تا لحظه ای که دوباره چرخها باز شدن ! همین که پامون رو گذاشتیم توی فرودگاه دبی ، آوازخونی ها و ذوق کردنهاش شروع شد . اون صف دراز که صد دور هم پیچ خورده بود ، همه برگشته بودن سمت ما ! همه خنده شون گرفته بود بسکه این پسر آدم ندیده من ، جیغ از سر خوشحالی میکشید !!
اونجا تنها مشکل من این بود که هوای بیرون بشدت داغ و مرطوب بود ، و داخل هر فضای بسته که میشدیم ، بشدت خنک . منم همینطور پتو بدست . همچین که از در وارد میشدیم ، پتو میکشیدم روی مانی و تا در میومدیم ، پتور رو بر میداشتم و سایبون میکشیدم روش که نسوزه . و در اثر همین تدبیرهای من اونجا نه سرما خورد و نه از سفیدیش کم شد !
دفعه قبل که دبی رفته بودیم ، ۳ سال پیش بود . اون دفعه موقع برگشتن ساکم پر از لباس و عطر و کفش برای خودم بود . امسال که با نی نی رفتیم ،ساک برگشتمون پر بود از انواع غذاهای آماده بچه ها : میلوپا برنج ، میلوپا گندم و عسل ، میلوپا گندم و سیب ، میلوپا گندم و موز (Milupa از همین غذاهای آماده اس که ۲۰ -۳۰ سال پیش ایران فراوون بود. من که میلوپا خوردم ) ، بلدین گندم و هویج ، بلدین سوپ هویچ ، بلدین سوپ سبزی ، بلدین ۳ میوه ،بلدین آبمیوه آماده ... از هر کدوم به تعداد کافی ! تا جایی که میترسیدم توی گمرک یقه ام رو بگیرن و به جرم وارد کردن کالای قاچاق حالم رو جا بیارن!! بقیه خریدهام اینا بود : لباس برای مانی هزارتا !! چند تا کفش برای مانی ، چندین عروسک برای مانی ، شیشه شیر برای مانی ، فلاسک خوشگل برای مانی ، خرت و پرت برای برگزارکردن تولد یکسالگی مانی ، فلان چیز برای مانی ..بهمان چیز برای مانی.... مانی ....مانی.... مانی ... ای قربون این مانی بشم من الهی...
خدا رو شکر مانی اونجا مریض هم نشد . شیر و غذاش رو هم بهتر میخورد . ولی از وقتی که برگشتیم ، هم سرما خورده و تب کرده و هم بدغذاتر از قبل شده . بچه ام انگاری آب و هوای دبی بهش بیشتر میسازه!!! باید یه فکر درست حسابی بکنم !!!
یه نگرانیم ، استریل کردن شیشه های مانی بود که همون شب اول یه کتری برقی خریدیم و با خیال راحت تند تند شیشه هاش رو می جوشوندم .برای جای خواب مانی هم مشکلی نداشتیم : اتاقمون دو تا مبل راحتی یکنفره داشت که از جلو بهم چسبوندیمشون و تبدیل شد به یک تخت راحت برای مانی !
کالسکه مانی هم چون بزرگ بود ( از همین چیکو ها ) با خودمون نبردیم . به جاش یه کالسکه از همین عصایی سبکها گیر آوردیم و البته باید بگم قدمت این کالسکه به ۲۵ سال میرسید و تا حدودی از ریخت و قیافه افتاده بود . ولی واقعا بدردمون خورد .همه جا جا میگرفت .
هرجاهم که میرفتیم ، یه کالسکه خالی از مانی داشتیم ، یه مانی در بغل ، یه ساک حاوی شیشه شیر و فلاسک و لباس ، یه دوربین بر دوش ، یه کیسه شامل دو تا آب معدنی و یا آبمیوه چون از گرما دائم در حال مردن بودیم .اگر خرید هم کرده بودیم که خودتون حساب کنین . و از اونجایی که من و رضایی هرکدوم فقط دو تا دست داشتیم ، یه مقداری پدرمون درمیومد !
توی پاساژ الغریر ، یه آقایی نشسته بود و کاریکاتور مردم رو میکشید . من و بابایی و مانی هم نشستیم تا کاریکاتورمون رو بکشه . انقدر مانی وول خورد و دایم دستش توی دهنش بود ، اون بنده خدا نفهمید مانی بی دندونه و کاریکاتورش رو با دو تا دندون گنده کشید !!!
خوبی ای که این سفر برای من داشت ، کاهش وسواس من در مورد مانی بود . سر ناهار هتل ، از هویجهای پخته شده کنار خوراک مرغ بهش دادم ، سیب های قاچ شده و موز می دادم دستش بخوره ، آبمیوه غیر طبیعی بهش دادم ...خلاصه که اساسی کولاک کردم
البته فکر نکنین برام آسون بود ها ؟ سر هرکدوم یه دور سکته زدم !!
۱۵ خرداد هم روز تولد اینجانب بود
. کیک کوچولویی گرفتیم که میگفتن کیک ایتالیاییه !! ولی باور کنین از همین نان رضویهای خودمون بود فقط یه کم میوه و پاستیل روش چسبونده بودن ...و با حضور دو تا از دوستان جشن کوچکی گرفتیم ... شمعهای ۲۹ سالگی رو فوت کردیم و در مملکت اجنبی ها قدم به عرصه ۳۰ سالگی نهادیم ... تولدم مبارک....![]()
عرض کنم خدمت دوستان عزیز که خواستم عکس بذارم ،ولی tiny pic بیمزه راه نداد و هرکار کردم هیچکدوم از عکسها آپلود نشد .حالم رو گرفت . انشاالله پست بعدی .یا شایدم اومدم و دوباره توی همین پست عکس گذاشتم ...
فعلا خدانگهدار همتون ... خوش باشین...
آخ آخ داشت یادم میرفت . اون روز پنجشنبه قرار پارک ملت ، یکعدد شیشه شیر دسته دار آبیرنگ با مارک Nuk دور و بر نیمکت جا مونده بود . از اونجایی که مطمئن بودیم مال آرین کوچولوئه و از اونجایی که فکر میکردم میبینمشون ، شیشه رو من آوردم . ولیکن شیشه مال آرین نبود
...در نتیجه من موندم و این شیشه... . لذا از صاحب این شیشه تقاضا میشه لطفا بیزحمت هر چه زودتر خودش رو معرفی کنه و مژدگانی دریافت کنه ![]()
جای همتون پنجشنبه پارک ملت خالی بود. خیلی جالب بود و خوش گذشت ... کلی مامان ... کلی نی نی تو کالسکه و تو بغل ... نی نی ها با پستونک و بی پستونک ... نی نی های خواب آلو و نی نی های هوشیار... هر کس رد میشد با دیدن اینهمه فرشته کوچولو ناخوداگاه لبخندی میزد...
برای من که روز فوق العاده ای بود ... از عروسی دیشب برام لذتبخش تر بود و بیشتر بهم خوش گذشت ...روز پرخاطره ای شد برام ...کسانی که یکسال نوشته هاشون رو میخوندم، و فقط عکس نی نی هاشون رو میدیدم ، همیشه چهره هاشون رو توی ذهنم میساختم و تصور میکردم ،حالا همگی روبروم بودن ...

"بالا: مانی قندی ، لاریسای ملوس ، شایان کوچولو و آرین عزیز - پایین سپهر گوگولی و فرگل کوچولو"

"سپهر گلی و ایلیا عسلی"

"شاینا کوچولو و ایلیا گلی"

آرین کوچولو ، آیین عسلی ، مانی قندی (ببخشید شاینا کوچولو کامل توی عکس نیست)


"ایلیا گلی ،بهراد فسقلی ،باران کوچولو ، امیررضای عسلی "




"مانی قندی ، باران نازنازی،آیین عسلی،لاریسای ملوس "
دوستان زیادی اومده بودند. ولی متاسفانه من نتونستم از همه نی نی ها عکس بگیرم . ضمنا در همینجا از نی نی صاحب کالسکه ای که مانی توش لم داده تشکر میکنم ، یادم نمیاد کالسکه مال کدوم نی نی بود ؟ همین چند تا عکس هم که گرفتم ، بخاطر اینه که مانی رو گذاشتم توی کالسکه ...
خب... من که از الان برای قرار بعدی آماده ام
...شما هم میاین دیگه ؟؟
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. میدونین چی شده ؟ مانی بالاخره در سن ۷ ماه و ۶ روزگی ، رورووکش رو حرکت داد
!!!! اگه بدونین چه ذوقی کردم
!! انقدر از ذوق تو سر و صورتم کوبیدم که بچه ام طفلک از کرده اش پشیمون شد !!! بخدا نمیدونین چقدر تو فکر بودم که چرا پسرکم رانندگی بلد نیست . تا اینکه بالاخره بعد از سوزوندن کلی فسفر ، من و بابایی به این نتیجه رسیدیم که وقتی مانی رو میذاریم تو رورووک ، بشدت سرگرم بازی با اسباب بازیهای جلوش و پخش موزیک و آهنگ میشه . در نتیجه پریروز صفحه بازی جلوی رورووک رو برداشتیم و جلوش خالی شد . از دیروز هم چنان ویراژِی میده که بیا و ببین !! نکرد لااقل اولش یواش یواش بره !! سریع : جلو ، دنده عقب ، چپ و راست رو میره ...
مامانها ... من یه تجربه بدست آوردم ...براتون میگم ...
میدونین که ؟ من از روز اول به مانی شیرخشک دادم . مانی هیچوقت شیر من رو نخورده و از همون ابتدا هرکس این رو شنید ، گفت : وای وای وای ... بچه شیر خشکی همش مریض میشه ... همش اس*هال و استف*راغ میشه ... خیلی باید مراقبش باشی . بچه شیر خشکی جون نداره... ضعیفه ........هزار جور مریضی میگیره ...و من که بابت نداشتن شیر تا ماهها خودم رو سرزنش میکردم ، انقدر اینا رو شنیدم ، انقدر متاسف شدن دیگران بابت نخوردن شیر مادر رو شنیدم که یه ترس عجیبی تو وجودم افتاد . که خیلی خیلی باید مراقب مانی باشم .این شد که تا فروردین امسال ، بچه ام رنگ آسمون رو ندید ... هوای بیرون به صورتش نخورد... چند بار تهران اومدم خونه مامانم به این صورت : مانی لای پتوی ضخیم ، توی کریر، صورتش پوشیده ، کلاه روی سر... مستقیم با کریر توی ماشین، بخاری روشن ... وقتی میرسیدیم مقصد: با ماشین توی پارکینگ و حمل کریر به سرعت به داخل خونه ...مانی برای اولین بار عید توی اصفهان هوای بیرون بهش خورد ... طفلکی انقدر هوا نخورده بود لپاش تا دو روز گل انداخته بود... من ۲-۳ هفته پیش برای اولین بار با مانی بیرون رفتم ... پیاده و به تنهایی...
در مورد تغذیه اش هم همینطور. تا امروز که ۷ ماه و یکهفته شه ، فقط سوپ، فرنی ، حریر بادوم و آب سیب و آب خورده .و همه اینها فقط و فقط دستور غذایی دکتره . و البته چند روز پیش با کلی ترس و لرز بهش موز هم دادم ، با کلی عذاب وجدان که الان چی میشه ... و البته چیزی هم نشد .این مورد وسواس در تغذیه یه دلیلش هم مادرشوهرمه که رشته اش بهداشته و سالها قبل در مرکز بهداشت کار میکرده . کلی من رو منع میکنه از اینکه غذایی غیر از دستور پزشک به مانی بدم ...
و نتیجه : منم . یه مامان فوق العاده محتاط و بعبارتی وسواسی... اصلا اینکه مانی تا الان سینه خیز نرفته بود ، ترس من از گذاشتنش روی زمین بود ... هرازگاهی میذاشتمش روی زمین و چند دقیقه صبر میکردم میدیدم سینه خیز نمیره ، و فقط غلت میزنه ، زودی میذاشتمش توی استخرش یا زمین بازیش ...میترسیدم... میترسیدم بذارم روی زمین بمونه ...اگه از روی زمین چیزی پیدا کنه بذاره دهنش چی؟ اگه سرش جایی بخوره چی؟ اگه مریض بشه چی؟...در نتیجه هی گذاشتمش توی زمین دور بسته که چیزیش نشه ...
چند روز پیش دیدم من فقط بابت این قضایا ناراحتم و کاری هم نمیکنم ! و چه بیفایده و احمقانه است است اینکه برای چیزی ناراحت باشی و اقدامی نکنی... تصمیم گرفتم روشم رو تغییر بدم . و چقدر هم این تغییر برام سخت بود ... . براتون خنده داره ، ولی واقعا اون روز که به مانی موز دادم مردم و زنده شدم...اولین روزی که گذاشتمش روی زمین (پتو) نشسته بودم جلوش و چهار چشمی مواظبش بودم...
و .......الان دارم روی خودم کار میکنم که انقدر وسواس الکی بخرج ندم. صبح یه کوچولو هندوانه رو گذاشتم روی لبش ، آبش رو مکید و کلی ذوق کرد . منم به اندازه اونروز که بهش موز دادم ، وحشتزده نبودم... یه پتو هم رو زمین پهنه . زمین بازی و استخرش رو فعلا جمع کردم . وقتی امروز گذاشتمش روی پتو و حرکت کرد و اومد روی فرش ، ندویدم دنبالش که دوباره بذارمش رو پتو . گذاشتم بره ، حرکت کنه ، زیر میز بره و ...سرش هم بخوره به پایه و این رو هم تجربه کنه ...بله ... مانی من باید همه چیز رو تجربه کنه ... و چه بیخود من ترسو بودم ... و چه بیدلیل من رو ترسونده بودن... از بیماری ... از بیحالی ...از دل درد و بیخوابی...و چه ساده و بیفکر و کودکانه حرف دیگران رو پذیرفته بودم ؟ مگه خودم ، خواهرم و خیلیهای دیگه شیرخشکی نبودیم ؟ چی شد؟ هیچ...
از خودم راضی ام ...خوشحالم که زود فهمیدم. البته مدتهاست که میدونم اشتباه میکنم ، ولی جرات نداشتم راه دیگه ای رو در پیش بگیرم ...جرات ...من... عجب ... یادش بخیر من یه زمانی عنوان دختر پر دل و جرات رو یدک میکشیدم ...چقدر تغییر کردم من ... توی همین مدت کوتاه ...که باید تمرین داشتن جرات بکنم...
پا نوشت ۱ : تو وبلاگ ریحانه جون خوندم که قرار قطعی شد : پنجشنبه . ۲ خرداد. پارک ملت . کنار مجسمه شهریار.![]()
پا نوشت ۲ : آیدا جون... صابره جون ... ریحانه جون ...به دادم برسین !!!! برام کامنت خصوصی و غیر خصوصی و بینام و نشون میذارن و غر میزنن که چرا ساعت قرار رو تغییر دادم و گذاشتم ۱۱ صبح ! شما بیاید بگین که والله بخدا من چیزی رو به کسی تحمیل نکردم
. فقط خواهش کردم و به لطف عزیزانم خواهشم هم پذیرفته شد...![]()
۵ اردیبهشت ۸۶ اولین پستم رو نوشتم و از پست سوم به بعد (حدودهای ۲۰ اردیبهشت) کلی دوست پیدا کردم...دوستانی پاک بی ریا... از شادیشون شاد شدم و از نگرانیشون غصه خوردم... لحظه لحظه با تجربیات و خاطراتشون زندگی کردم و به یاد تک تکشون بودم ... با اینکه هیچکدوم رو ندیدم ولی حس نزدیکی با تک تکشون پیدا کردم ...عاشق خودشون و نی نی هاشون شدم و حالا پنجشنبه ۲ خرداد روز دیدار با این دوستان عزیزه و چقدر دلم میخواد ساعتش طوری باشه که بتونم همه این عزیزان رو ببینم... که اگر نتونم هم ببینمشون آرزو میکنم بهشون خوش بگذره و دلم پیششونه و برای قرار بعدی لحظه شماری میکنم...
من روزهای زیادی با مامان اون دختر صحبت کردم و خیلی وقت صرف کردم .شاید دو سه ماه . از اینکه توجه نکردن به بچه و شخصیت ندادن و احترام نگذاشتن به حقوق اون چه آینده ای براش میسازه گفتم . گفتم ممکنه چه رفتارهایی رو در پیش بگیره و چه چیزهایی جزئی از شخصیتش بشه ... خیلی حرفها گفتم که نوشتنش در اینجا حوصله زیادی میبره ضمن اینکه همش یادم نیست.... باور نمی کرد با اختصاص دادن گوشه ای از اتاق و گوش کردن به خواسته های دخترش و توجه و اهمیت بهش، تاثیری در رفتارهای بد و غیر قابل تحمل اون بوجود بیاد ... ولی من قول دادم که میشه و ازش خواستم که در اولین قدم ، گوشه ای از اتاق رو با وسایل و اسباب بازیهای کودکانه پر کنه و اختصاص بده به دخترش . اگه یادتون باشه گفته بودم این کوچولو هیچ اسباب بازی ای نداشت!!!! شاید باورش براتون سخت باشه ولی واقعا ناراحت کننده اس...و چقدر جالب بود برام وقتی بین صحبتهای دوستم فهمیدم که خودش در دوران کودکیش ، از بی توجهی مامانش برخوردار بوده ... همیشه ارزوی داشتن عروسک و لوازم آشپزخونه اسباب بازی داشته... و وقتی میدیده دوستاش دارن ، غصه میخورده ولی هیچوقت خواسته اش رو بزبون نیاورده ... هیچوقت درخواست چیزی رو از پدر و مادرش نداشته و همیشه همه چیز رو در درون خودش نگه داشته و خیلی وقتها هوس برداشتن وسایل دوستانش به سرش میزده ولی از ترس کتک، اینکار رو نکرده و تبدیل شده به یه دختر آروم و تو سری خور و ترسو که هنوز که هنوزه نمیتونه حرفش رو بزنه و خواسته هاش رو بگه...و امروز بعد از ۲۰ سال همین رفتار رو با دختر خودش در پیش گرفته ولی برعکس خودش دخترش به شدت پرخاشجو و عصبی و بی ادب شده و دائم اموال دیگران رو مال خودش میدونه... خیلی دلم براش سوخت... دوستم قربانی تربیت غلط پدر و مادرشه و ناخواسته همون روش رو برای دخترش اجرا میکنه ...و من معتقدم قربانی تا وقتی قابل قبوله که عقل و اگاهی در کار نباشه . وقتی آگاهی باشه ، فقط مسئول بودن معنا داره و مظلوم و قربانی بودن فقط لغاتی است برای توجیه اشتباهات ...ومن سعی کردم دوستم رو آگاه کنم که حس مظلوم بودن و قربانی بودن رو ازش دور کنم ...
به این ترتیب ،دست بکار شدم . اول از همه یه قالیچه کوچولو با گلهای صورتی و قرمز و آبی خیلی خوشرنگ خریدم .یه روز صداش کردم خونمون و قالیچه رو دادم و گفتم این یه شروع برای تهیه یه مکان مستقل برای دخترت . گرفت و تشکر کرد و پولش هم داد. فرداش زنگ زد وگفت اگه بدونی چقدر بچه ام از فرش خوشش اومد... بالشش رو رو گذاشت روش و تا صبح رو فرشش خوابید . از روش تکون نمیخوره و کلی خوشحاله....وای نمیدونین چه حس رضایتی به من دست داد وقتی این رو شنیدم ...
گفته بودم از نظر مالی وضع خوبی دارن . در نتیجه انقدر تو گوش دوستم خوندم تا هفته پیش رفت برای دخترش یه تخت و کمد صورتی رنگ ساده با قیمت مناسب سفارش داد ... و میگفت دخترش کلی خوشحاله و آرومتر شده و با وسابلش حال میکنه... منم که دیدم اینقدر همت کرده و خرید کرده ، رفتم چند تا پوستر عروسکی و فومی و ساعت دیواری عروسکی و لوستر قرمز توپی بعنوان هدیه برای اتاق جدیدش خریدم . و منتظرم که نتایج این اقدامات رو ببینم .بخدا اون بچه فقط یه کم توجه میخواد ... میخواد که بهش شخصیت داده بشه...در مرحله بعدی میخوام با دوستم در مورد تاثیراتی که رفتار مادر و پدرش روی زندگی امروزش و رابطه با همسرش گذاشته صحبت کنم . حس میکنم به کمک احتیاج داره . راهنماییش کردم برای دخترش پیش یه مشاور بره... در مراحل بعدی خودش رو هم میفرستم . من فقط میتونم آگاه کنم . راهنمایی و مشاوره کار من نیست...
و حالا خیلی خوشحالم . حس اینکه سهم خیلی کوچکی در بهتر شدن رفتار اون بچه و آینده اش داشتم ، شادم میکنه . حس تاثیر مثبت داشتن برای یک نفر...

" مانی در محضر-عقد خاله جون - بغل مامان بزرگش"
شب هم توی مهمونی تا همه مهمونها رو راه نینداخت ، نخوابید!!!سرحال و قبراق تا ساعت ۱ نیمه شب پا به پای همه بیدار بود و خندید و خوند !!! ما داشتیم از هوش میرفتیم ولی مانی نه!!

"مانی و صندلی غذا"
دیگه همینها . روزهای خوش و پرخاطره ای داشته باشین ![]()
بعدا اضافه کردم : هورااااا. قرار وبلاگی شد ۲ خرداد پارک ملت ساعت ۱۱ صبح.مرسی بچه ها بابت برنامه ریزیتون . انشاا... منم میتونم سر قرار باشم . برای دیدار با همه شما دوستانم و نی نی های گل لحظه شماری میکنم ![]()
سلام به همگی . خوبین ؟ خوشین ؟ نی نی ها ی گل تپل خوبن ؟ شیطونیهاشون به راهه انشاا...؟ خدا رو شکر ...
از احوال ما هم خواسته باشین ما هم خوبیم . اینم یسری از احوالات و اتفاقات این مدت :
v شاهکار کردم : در تاریخ 7/2/87 ، برای اولین بار در سن 6.5 ماهگی پسرکم ، دونفری ، پیاده رفتیم بیرون !!! تا سر کوچه مون
!!! خداییش این برای من خیلی شاهکاره . عالم و آدم رو بابت این شاهکار خبر کردم !!! ذوق مرگ نشدم خوبه !! بغلش کردم و رفتیم داروخانه باهم سرلاک برنج خریدیم . از اسباب بازی فروشی هم یه توپ کوچولوی رنگی براش خریدم .کل رفت و برگشتمون 20 دقیقه شد ... یک روز تاریخی !!
v اکتیو شدم اساسی !!! بالاخره کلاس ایروبیک پیدا کردم . 6.5 تا 7.5 روزهای زوج . رضایی از شرکت میاد و میمونه پیش مانی و فرناز خانوم تشریف میبرن یه سر و سامونی به هیکل قلمبه اشون بدن
!!! وایییییی تو آینه های اونجا از دیدن هیکل قلمبه ام وحشت کرده بودم !!! یه بنده خدایی اونجا بود و دوسال پیش منو دیده بود باورش نمیشد من همونم !! میگفت صورتت همونه ها ؟ ولی از گردن به پایینت انگار باد کردن !!! راست میگفت ، ولی با اجازتون میخواستم خفه اش کنم !!! یعنی که چی ؟ بیمزه
..... ضمنا سی دی ایروبیکم هم میدم مامانم ...
v درصد اکتیویته ام زده بود بالا، گفتم پی سنتورم رو بگیرم . البته واقعیتش اینه که بعد از دیدن فیلم علی *سن*توری ،احساساتی شدم و یاد سنتور خاک خورده خودم افتادم !!! پی استاد سنتور گشتم بیاد خونه ، نبود . قبلا بیرون کلاس میرفتم . بجاش استاد دف پیدا کردم !!! نتیجه این شد که دو تا دف خریدیم و استاد یکشنبه ها ساعت 6 میاد خونه و نوبتی به من و رضا دف یاد میده و از این ببعد میخوایم دوتایی دنبل و دینبول راه بندازیم !!! خدا به داد همسایه ها برسه ... البته خدا به داد ما هم برسه با این همسایه های غرغرو !!! احتمالا اینقدر یهمون اعتراض میکنن که این دفها رو هم ببریم کنار سنتور طفلکیم تو انباری سه تایی خاک بخورن !!! کارهایی میکنیم ها بخدا ؟؟!!
v برنامه کاری شرکتم شده یکشنبه ها و سه شنبه ها از صبح تا ساعت 5 . مانی هم یا مامان خودم هست یا میبریمش خونه مامان رضا . خوشحالم که فقط دو روز میرم شرکت . با این وضعیت کلی از کارها رو اونجا انجام میدم و روی روال میندازم و خونه خیلی بیشتر از قبل آزادم ...
v پنجشنبه عقد خواهرکمه . البته توی محضر . و بعدش هم یه جشن کوچولوی خودمونی توی خونه مامانم . براشون آرزوی خوشبختی میکنم . همین یه دونه خواهر رو دارم . باورم نمیشه انقدر بزرگ شده که داره ازدواج میکنه . از دیماه که یه مهمونی گرفتیم و کل فامیل دو طرف با هم آشنا شدیم ، هنوز تو شوکم ... فکر میکنم خواب میبینم ... خواهرکم رو هنوز خیلی فسقلی میدونم ... خیلی دوستش دارم ... خیلی ...من همیشه سر مراسم عقد هر کی رفتم ، دوست ، آشنا ، سر خطبه عقد و بله گفتن گریه ام میگیره ... احساساتی ام دیگه ... حالا یکی بیاد من رو جمع کنه سر بله گفتن آبجی کوچولو
!!! از الان دارم با خودم طی میکنم که ضایع بازی در نیارم
!!!... امیدوارم این دوتا جوجوی عاشق همیشه شاد باشن ، عاشق باشن و راضی ....خوشحالم که با کسی که دوستش داره ازدواج میکنه و خوشحالم که هم آقای داماد و هم خونوادش فوق العاده خودمونی و مهربون هستن و خیلی زود از خود ما شدن .... خیلی خوشحالم ... امیدوارم تا همیشه همین روابط حفظ بشه ...
v این از من . حالا ... از هر چه بگذریم ، سخن مانی خوشتر است .
... ای جان.... یه دلبریهایی میکنه که نگو ... چنان آوازهایی برامون میخونه ... چنان سخنرانیهایی برامون میکنه ....
v یکی دوبار یک ماه پیش سینه خیز رفت ، نمیدونم چی شد استعدادش دیگه شکوفا نشد و دیگه ادامه نمیده . هر چی اسباب بازی رو دور تر از دستش قرار میدم که تحریک بشه و بره جلو برش داره ، ورووجک نمیره جلو . میدونین برای برداشتنش چیکار میکنه ؟ ملافه ای که خودش و اسباب بازیه روش هستن رو با دست میکشه طرف خودش و به راحتی اسباب بازی رو بدست میاره !! بی زحمت
!!
v میذارمش توی رورووک ، ولی هنوز کشف نکرده که رورووک وسیله ایه که میتونه باهاش حرکت کنه . فکر میکنه فقط برای نشستن و موزیک پخش کردن ساخته شده ... پاهاش به زمین میرسه ، ولی اصلا جلو یا عقب نمیره . به شدت مشغول آهنگ زدن و خوندن میشه ...
v کم کم بدون کمک میتونه بشینه . البته خیلی زمان کوتاه ، زودی به پهلو میفته و باید مراقب باشم...
v از حریر بادوم و فرنی اصلا خوشش نمیاد . همه رو پوف میکنه بیرون . برای همین سرلاک رو بجاش شروع کردم . ولی خدا رو شکر سوپ رو خوب میخوره . البته چند روزه که سوپ خور شده ، امیدوارم اینم زودی دلش رو نزنه . اینم عکس سوپ خوردنش :

v یه مرغ عشق داریم که چند سال برای خودش توی خونمون پادشاهی میکرد . طفلک الان از دست مانی در امون نیست ! هر لحظه ممکنه توسط مانی گرفته بشه ! ببینین :

v دوستم که خودشم تا 5 ماه دیگه داره مامان میشه ، برای مانی یه استخر بادی کوچولو خریده . دستش درد نکنه . ایشاا... برای نی نی اش که پسمل هم هست جبران کنم ... این عکس مانی و استخر البته بی آب :


شبها برای اینکه پشه نیشش نزنه ، یه پارچه توری میکشم روی تختش . صبحها مانی رو میبینیم که توری رو کشیده پایین و خودشش